اخبار

بسم رب المهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف)

کم کم دوره هفتم شورای مرکزی سنا هم در حال پایان رسیدن است و زمان انتخابات دوره هشتم فرا رسیده.

از تمامی علاقه مندان جهت عضویت در شورای مرکزی سنا دعوت به عمل می آید که در صورت تمایل حهت ثبت نام نام و نام خانوادگی خود را به شماره کانون ارسال نمایند.لازم به ذکر است که پس از ارسال پیامی برای شما فرستاده خواهد شد٬در صورت عدم ارسال این پیامک مجددا اقدام کنید.

مهلت ثبت نام:28 ام بهمن ماه لغایت 7 ام اسفندماه 1391

شماره تماس:09380100396

برای اطلاع از  شرایط عضویت و وظایف هر یک از کارگروه ها به ادامه مطلب مراجعه فرمایید.

بسم الله...

ادامه نوشته

باورهای غلط (1)

کلوخ انداز را پاداش سنگ است

به ما گفته اند با هرکسی مطابق خودش باید رفتار کرد.اگر ناسزا شنیدید ناسزا بگویید،اگر آبرویتان را بردند آبرویشان را ببرید،برخوردتان عکس العملی باشد از عمل طرف مقابل،اگر کلوخ به طرفتان پرتاب کردند شما هم به جبران سنگ پرتاب کنید...

به ما گفته اند اگر مظلوم باشی اسب رام و زین کرده ای هستی که سوارت میشوند،آدم که نباید سواری بدهد...

اگر قرار باشد هرکس ناسزا می گفت دشنام بدهیم و هرکس با چوب به ما یورش آورد با تبر به او حمله کنیم آیا می شود اسم چنین شرایطی را جامعه انسانی نامید؟

راستی بر ما چه رفته است؟آیا ما شیعه رسولی نیستیم که زنی که هر بامداد خاکستر بر سرش در مسیر عبورش می ریخت و او بدون کمترین کلام تلخی رد میشد و روزی که این کار نشد علت را پرسید گفتند بیمار است و سپس به عیادتش رفت،کلامی از مهر و عطوفت در گوش جانش ریخت و بدون ذکر ملالی از کرده پیشین او دستی از نوازش بر شانه هایش کشید و اینگونه بود که از دشمن،دوست و از آن بالاتر شیعه ساخت...

که گوسفندی را به زنجیر به سختی می توان کشید اما دل آدمی را به ریسمان مهر و محبت می توان فتح کرد....

اگر خدا نیز با این باور که با هرکس مطابق عملش باید رفتار کرد با ما رفتار میکرد چه میشد؟مگر نه اینکه از صد عیب و خطای ما یکی را بر مردمان دیگر آشکار نمی کند که ستارالعیوب است و از ضعفهای ما آگاه است؟

چرا با عائله خداوند که مردمانند ما چنین نمی کنیم؟

باور کنیم که کلوخ انداز را پاداش سنگ نیست که دست نوازش است یا سکوت است و تحمل یا علت یابی است یا ارزیابی اینکه چه کرده ایم که انسانی را به دشنام و خشونت وادار کرده است که در رفتار او شیطان فرمان حرکت میراند و در صبر و تحمل فرشته ای ما را به حفظ خصلت خداگونه گذشت یا صبر یا برخورد منطقی هدایتگر است....

برداشت از کتاب باورهای غلط نوشته دکتر ابراهیم واحد

مقاومت حتی در اقتصاد

با مطالعه سیره پیامبر اعظم در می یابیم كه یكی از ابعاد زندگی رسول خدا موضوع اقتصاد مقاومتی بوده است و حضرت با تاكید و توصیه های  متعدد بر این چهار ركن اساسی  توانستند بر دشمنان پیروز شوند و این پیروزی می تواند درس مهمی برای كشور و جامعه ما باشد.

ركن اول: اصلاح الگوی مصرف

سیره رسول خدا سراسر ساده زیستی و پرهیز از هر گونه اسراف و تبذیر بود چنانچه پیرامون شخصیت پیامبر اینگونه نقل می كنند:

 کـان رَسُول اللّه (صلی الله علیه و آله ) خَفیفُ الْمَۆُونَةٌ: 

 در زندگی ساده زیستی را انتخاب کرده بود.

(سیری در سیره نبوی ص۲۰۱)

و به همین جهت با اسراف و رفاه طلبی  به شدت مبارزه می كرد و چنانچه در كتب تاریخی بیان شده است هدیه پیامبر به افراد رفاه طلب یك زمین خشك و بی علف بود كه از آنها می خواست كه آن را آباد كنند .

سیره رسول خدا صلی الله علیه و آله بر این بود كه از تمام ظرفیت های كه جامعه به خوبی استفاده كند تا یک كار به سرانجام برسد و به همین جهت از افراد مختلف برای نهایی شدن كار ها استفاده می كرد از ثروت حضرت خدیجه سلام الله علیها گرفته تا درایت امیر المؤمنین علیه السلام و همچنین مشورت با افراد متعهد و متخصص از جمله اقدامات پیامبر اعظم در این راستا بوده است. 

ادامه نوشته

نمی دانستیم...

بسم رب المهدی "عجل الله تعالی فرجه الشریف"

عاشقی دردسری بود ، نمیدانستیم
حاصلش خونجگری بود ، نمیدانستیم
پر گرفتیم ولی باز به دام افتادیم
شرط ، بی بال و پری بود ، نمیدانستیم
آسمان از تو خبر داشت ، ولی ما از تو ...
سهم مان بی خبری بود ، نمیدانستیم
آب و جاروی در خانه ی ما شاهد بود
از تو بر ما گذری بود ، نمیدانستیم
این همه چشم به راهی نگرانم کرده
خود اینهم نظری بود نمیدانستیم ...

ما که رهگذریم ، خدا مولایمان را با این همه مدعیان بی عمل صبر دهد

"برای سلامتی و آرامش قلب مولا صلواتی بفرستید"

"اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و فرجنا بهم "

حماسه حضور...

بسم رب المهدی(عج)

آن زمان که دشمن به جانمان حمله کرد،شهدا ما را شرمنده کردند...نکند حالا که به نانمان حمله کرده، شرمنده شهدا شویم...

وصيت نامه شهيد مرتضي بهراميان 
از برادران و خواهران مي خواهم كه اين نهضت را حفظ كنيد و در راه صدور آن از هيچ كوششي دريغ نكنيد و مگذاريد بار ديگر دست جنايتكاران شرق و غرب در شما مسلط گردد و خونهاي هزاران شهيد از دست برود. در نمازهاي جماعت و جمعه با جديت شركت كنيد. با وحدت و اطاعت از مقام رهبري و پيروي از دستورات اسلام و پاسداري جدي از انقلاب اسلامي و دستاوردهاي آن توطئه هاي استكبار را خنثي و نقش بر آب كنيد.

این بانگ آزادی است، کز خاوران خیزد
فریاد انسان هاست، کز نای جان خیزد
اعلام طوفان هاست، کز هر کران خیزد
آتشفشان قهر ملت های در بند است، حبل المتین توده های آرزومند است
الله اکبر، خمینی رهبر
دشمن بداند ما، موج خروشانیم
زائیده بحریم، فرزند طوفانیم
در سنگر اسلام، بگذشته از جانیم
بازو به بازو، صف به صف، ما آهنین چنگیم
سنگر به سنگر جان به کف آماده جنگیم
تخت شهنشاهان، شد سرنگون از ما
تخت تبهکاران، شد واژگون از ما
دامان آزادی، شد لاله گون از ما
ما حافظ آزادی و اسلام و قرآنیم، ما در پی آسایش و معراج انسانیم
الله اکبر، خمینی رهبر
ما در ره اسلام، پیمان خون بستیم
زنجیر استعمار، مردانه بگسستیم
از دام اهریمن، با یاد حق رستیم
ما نغمه الله اکبر بر زبان داریم، ما چون خمینی رهبری روشن روان داریم
الله اکبر، خمینی رهبر

ما آمدیم...

بسم رب المهدی(عج)

این روزها که حادثه بیداد می کند

دل از فراق روی تو فریاد می کند

برگرد، ای مسافر تنهای فاطمه(س)

بانگ تو قلب رهبرم را شاد می کند

"اللهم عجل لولیک الفرج"

 

مسلسلی با مارکی ویژه!

آنچه می‌خوانید خاطره ای جالب است از یک زندانی سیاسی زمان پهلوی: 
*یکی از روزها که نوبت حمام رفتن ما شده بود دسته دسته پشت سر هم به طرف حمام در حرکت بودیم. وقتی به نزدیکی دوش‌های حمام رسیدیم متوجه شدم که همه زندانیان هنگام ورود به سالن حمام به داخل یکی از حمام‌ها با دقت نگاه می‌اندازند و چند لحظه‌ای تامل می‌کنند و دکتر علی شریعتی را دیدم که با متانت خاصی مشغول استحمام بود. من از دیدن ایشان به وجد آمده بودم چند لحظه‌ای مکث کردم تا او را بیشتر ببینم. چند نفر دیگر هم به متابعت از من ایستادند و محو تماشای ایشان شدند. 
ماموران زندان با دیدن تجمع چند نفری جلوی یک حمام حساس شدند و جلو آمدند.
یکی از آنها از دکتر پرسید: تو چریکی؟ 
از این سؤال او فهمیدم که آنها با دیدن تجمع ما در مقابل دکتر شریعتی تصور کرده‌اند که او چریکی معروف است که احتمالا قبل از دستگیری چند نفر را کشته و یا چند محل مهم را منفجر کرده است. 
پاسخ داد: بله چریکم.
- اسلحه هم از تو گرفته‌اند؟
- بله اسلحه هم داشتم.
- وای وای تو حتما اعدام می‌شوی راستی اسلحه‌ات مسلسل بود؟
- آره مسلسل بود.
- از کدام مسلسل‌ها بود؟ اسمش چی بود؟
- مسلسل بیک.
یک باره با شنیدن این پاسخ ماموران جا خوردند مات و مبهوت به یکدیگر نگاه کردند.
دکتر گفت: مسلسل من قلم است قلم من هم مارکش بیک است و همین قلم با صدها مسلسل شما برابری می‌کند.

منبع:جهان نیوز

کمی که زیاد خریدندش

عبدالله در حالی که تمام فکرش به بحث آن روز کلاس بود، وارد بازار سرشور شد. سرش پایین بود و با خودش مسئله ای که قرار بود استاد آن را شرح دهد، کنکاش می کرد. اولین پیچ بازار را رد کرد و هنوز به وسط کوچه نرسیده بود که یکی از کسبه، او را بلند صدا زد. به خودش که آمد، حاج اکبر را دید که نگاهش را به او دوخته و لنگ لنگان ولی سریع، به طرفش می آید. به عبدالله که رسید، با دو دست بازوهایش را گرفت و نفس زنان و بریده بریده گفت: «بگو... بگو دیشب چه کردی؟» عبدالله هاج و واج مانده بود که چه اتفاقی افتاده که اول صبحی حاج اکبر اینطور به سراغش آمده و مشتاقانه از او سوال می کند. ابروهایش را در هم گره کرد و با تعجب پرسید: «چه می گویی حاجی؟ کدام کار؟ به خدا کار بدی نکردم!» و لبخندی زد.

حاج اکبر که نفسش کمی جا آمده بود، دوباره گفت: «نه بگو. بگو که چه کار خاصی کردی که آمدند تا اجرت را بدهند؟» عبدالله این را که شنید، جدی شد و پرسید: «جان به سرم کردی حاجی! چه بگویم؟ از چه می پرسی؟ کدام اجر؟ چه کسی؟» حاج اکبر شروع کرد به تعریف که دیشب، در خواب دیدم حضرت بقیه الله (ارواحنا فداه) سوار بر اسب سفیدرنگی هستند و وارد بازار سرشور شدند و جمعیتی در پشت سر آن حضرت (عج) در حرکت بودند که آقا فرمودند: «آمده ام جزای احسان عبدالله را بدهم...» بگو عبدالله! چه کردی که آقا، با پاهای خودشان، به همراه آن جمعیت، آمدند تا اجر تو را بدهند؟

عبدالله، اینها را که شنید، دیگر توان ایستادن نداشت. نشست و به جای نامعلومی زل زد. «می بینی حاجی؟ می بینی مولایمان چقدر مهربان است؟ کمترین کار ما شیعیان هم از چشم رحمتش دور نمی ماند.» و شروع کرد به تعریف کردن: «دیشب در حرم امام رضا (علیه السلام) برای امام زمانمان (عج) بسیار دعا کردم و در فراقشان گریستم. به ایشان متوسل شدم و از آن دعا و مناجات لذت بسیاری بردم. در راه بازگشت، وقتی از بازار سرشور می گذشتم، فقیری جلویم را گرفت و از من درخواست کمک کرد. هر چه در جیبهای لباسم را گشتم، جز یک پنج ريالی پیدا نکردم. هرچه داشتم همان بود و با شرمندگی، آن را به فقیر دادم و با تمام وجود نیت کردم که همین صدقه ی ناچیز، برای حفظ وجود مقدس امام زمانم (عج) باشد

صدای گریه ی عبدالله بازار را پر کرده بود. حاج اکبر دیگر خوب می دانست که اگر ثواب صدقه ی یک کاسه آب را هم، خالصانه به مولایش هدیه کند، جوابش را خواهد گرفت.

منبع: کتاب امام زمان (عج) و سید بن طاووس، سید جعفر رفیعی؛

نقطه و دیگر هیچ...

نقطه هایت معانی مختلفی دارند.نقطه ات زبان توست.در پس نقطه هایت هزار حرف و هزار راز داری.می خواهی نقطه بازی کنی...رازسازی کنی و دلت را پاک سازی...نقطه رسم کنی و به نقطه هایت گوش کنی...معنی نقطه ها را تو می دانی و خدا و امامت...نقطه ها رازند میان تو و آنها...گاهی حرف دل زیاد داری اما...گاهی حرفهای دلت باید در دلت بمانند.از اسمش هم مشخص است...حرف دل است دیگر...گاهی نقطه ها می شوند یک نامه،یک نامه که به رسم همه نامه ها اولش سلام است...سلام به آخرین حجت خدا..به امامت...هرجه باشد دلت به مستحبی خوش است که جوابش واجب است...سلام که کردی حرفهای دلت را میزنی هرچیزی که هست اما فقط با زبان نقطه...همین...هر رازی که داری...نقطه هایت را برسان به یک قول...یک وعده...یک قرار...قراری میان تو و خدا و امامت...قدر دلت را بدان و از رسم نقطه هایت نترس...ملائکه ثبت میکنند معنی نقطه هایی که میان تو و امامت گذشته است و به وقتش از نقطه هایت رمزگشایی میکنند.

*******

بسم الله

"السلام علیک یا اباصالح المهدی"

...........................

..................................................

..............................................................

...............................................................

....................................................................

...............................................

......................................................................

...........................................................

........................................................................

....تمامش همین بود....

دوباره عشق من و تو رسانه ای شده است...

سلام

گفتم شاید دیدن خبر آغاز عهد امسال در خبرگزاری آنا ما را دوباره یاد عهد تازه تجدید شده ی مان بیندازد...

اصل خبر را ببینید



س.ع

به بهانه دل...

هوای این روزهای وبلاگ را که نگاه میکردم میدیدم که حســـــابی دلی شده...با خیلی ها که حرف میزدم از دل میگفتند...از عشـــــق..از بیتــــــــابی ظـــهور...بعضی ها هم حرف نمی زدند،انگار بغض نمی گذاشت حرف بزنند...اما چشمانشان گویای همه چیز بود...

و وقتی در لابه لای فایلهای وب سایت سنا گشتی میزدم خیلی اتفاقی به فایلی رسیدم از آقای پناهیان که آن هم از دل می گفت...

پای درس استاد:

"هل الدین الا الحب"

اگر دین چیزی جز محبت نیست پس باید محبت چیزی فراتر از آن باشد که ما میشناسیم...

تمام عبادتهایی که ما انجام میدیم درواقع وسیله ایست برای اینکه درک کنیم دل چیه و ارزش اون چقدره..تا به این وسیله بتونیم دل رو پرواز بدیم اما درک دل پله پله صورت میگیره..تو همین که فهمیدی محبت چیه و مقداری از این محبت رو چشیدی و تجربه کردی درواقع به یه معرفت شهودی و حضوری رسیدی...این علم حضوری اگه نبود علم حصولی هم نبود...همین را چقدر بها دادی؟؟چقدر قدرشو دونستی؟؟یه کم از محبت رو به تو می چشونن بعد از اون چهارتا آگاهی بهت میدن تو به اینها اضافه میکنی اگر قدردانی کردی یه پله می برنت جلوتر...

باید قدر دلمون رو بدونیم تا کم کم با دلمون و خودمون آشنا بشیم.اینکه کسی با خودش و دلش آشنا بشه لازمه اش اینه که:اول به خودش احترام بذاره .به خودت احترام بذار،یعنی به دلت احترام بذار.آیا ارزشی برای دلت قائل هستی؟آیا ارزشی برای دوست داشتنی های خودت قائل هستی؟اگر ارزش قائل باشی اونها رو به عنوان یک دارایی برای خودت شوق برانگیز میکنی و اونها رو به عنوان دارایی در خونه خدا می بری و روحیه میگیری که داری با خدا روی حساب دلت حرف میزنی.اینجا شیطان نمیتونه تو رو ناامید کنه.آخه یه وقت آدما یه سری خواسته های خوب تو دلشون میبینن شیطان بهشون میگه:تو اینا رو دوست داری،خوب که چی؟هنر کردی..چه جوری روت میشه بری دم در خونه خدا؟تو که عمل نداری..آدم هم با این حرفا پیش خودش میگه درسته دیگه!!!

تو شاید عمل نداشته باشی ولی دل که داری....این دل تو خییییلی قیمت داره...برو با این دلت در خونه خدا خرید کن...

خدا برای دل ارزش قائله.اگه برای دلت ارزش قائل بشی نشونه اش اینه که با خدا حرف زدنت بیشتر میشه..ما آدما فقط وقتی خیلی بیچاره میشیم میریم سمت خدا..اما خدا وقتهای دیگه هم مست...

خدا وقتی به تو نگاه میکنه درواقع به دلت نگاه میکنه پس تو باید وقتی آرزوی قشنگی توی دلت داری حال کنی چون خدا داره نگاهت میکنه.اگه برای دلت ارزش قائلی خیلی از دل بخواهی هات رو ببر پیش خدا..با خدا تجارت کن اما یادت باشه خدا مثل تو تاجر نیست..خدا بی حساب می بخشه..اگه برای دلت ارزش قائل شدی ببین خدا چـــــــــی بهت میده...

از نشانه های دیگه ارزش قائل شدن برای دل اینه که دلت رو هرجایی نفرستی و به هر چیزی علاقه مند نشی..کنترل علاقه در بسیاری از اوقات به دست خود آدمه..در دل خودت رو باز نکن که هرکس بیاد توش بشینه..از دلت حراست کن...وقتی به یه چیز کم قیمت دل بستی ارزش دلت رو پایین آوردی...اگه کسی برای دلش ارزش قائل بشه با عمل از اون حراست میکنه...

ماه دل است که جر و مد میده...ماه دل تو کیــــــــــه؟؟

مگه میشه دلی هوایی بشه و نگاه حضرت بهش نیفته باشه...

یادت باشه که اهل بیت بدهکار کسی نمی مونن پس دلت رو باهاشون هماهنگ کن تا نگاهشون رو از دلت برندارند...

دل...

 

دل مرده ام قبول، ولی ای مسیح من

یک جمعه هم زیارت اهل قبور کن

بابا جان از سبزی تو در وجود خاکستری من کمی مانده...

 کجایی؟

؟

بشارت نور

 

قاصدک چرخ زنان از تو خبر آورده

با خودش شیشه ی عطری ز سفر آورده

آمده تا دلمان را پر امید کند

همه را با خبر از آمدن عید کند

فقط از معجزه ی عشق تـو بر می آید

شب به پایان نرسیده است سحر می آید

مکه با آمدنت حرمت بسیار گرفت

ماه از محضرتان رخصت دیدار گرفت

در هوایت چه کنم بال کبوتر شده را

جبرئیل ام چه کنم حال کبوتر شده را

سالها پیش تر از آمدنت هم بودی

علت خلق بنی آدم و عالم بودی

سر بلندیم بگوییم مسلمان توأییم

عجمی زاده و پشت سر سلمان توأییم

می نویسم دل خود را برکاتی بفرست

می برم نام محمد صلواتی بفرست

عقل کلی و جهان جزئی از ادراک تـوأند

شیعیان علی از ما بقی خاک توأند

ما که از جلو ه ی توحیدی تو آگاهیم

در مسیر اتقرب به رسول الهیم

ما که از روز ازل جزء محبان هستیم

اشهد ان به نام تو مسلمان هستیم

***صابر خراسانی*** 

فرخنده میلاد فخر کائنات، حضرت ختمی مرتبت، محمد مصطفی صلی الله علیه و آله بر پیروان راستین خق تهنیت باد.

كلید نجات‌

مردی‌ خدمت‌ حضرت‌ رسول(صلی الله علیه و آله) آمد و عرض‌ كرد: مرا راهنمائی‌ كن‌ به‌ نافع ترین‌ كارها حضرت‌ فرمود: " راستگویی‌ را پیشه‌ كن‌ و از دروغ‌ بپرهیز هر گناه‌ دیگری‌ می‌خواهی‌ انجام‌ ده"، از این‌ سخن‌ مرد، در شگفت‌ شد و فرمایش‌ آن‌ جناب‌ را پذیرفته‌ و مرخص‌ گردید. با خود گفت‌ پیغمبر(صلی الله علیه و آله) مرا از غیر دروغگویی‌ نهی‌ كرده‌ پس‌ اكنون‌ به‌ خانه‌ فلان‌ زن‌ زیبا می‌روم‌ و با او زنا می‌كنم‌ همینكه‌ به‌ طرف‌ خانه‌ او رفت‌ فكر كرد اگر این‌ عمل‌ را انجام‌ دهد و كسی‌ از او بپرسد از كجا می‌آیی‌ نمی‌تواند دروغ‌ بگوید و بر فرض‌ راست‌ گفتن‌ به‌ كیفر شدید و بدبختی‌ بزرگی‌ مبتلا می‌شود. لذا منصرف‌ شد. باز فكر كرد گناه‌ دیگری‌ انجام‌ دهد همین‌ اندیشه‌ و خیال‌ را نمود در نتیجه‌ از همه‌ گناهان‌ بواسطه ترك‌ دروغ‌ دوری‌ جست.

ارزش‌ تحمل‌ و عفو

پیامبر(صلی الله علیه و آله) در ضمن‌ گفتاری‌ فرمود: هنگامی‌ كه‌ روز قیامت‌ می‌شود، منادی‌ ندا می‌كند به‌ گونه‌ای‌ كه‌ همه‌ صدای‌ او را می‌شنوند و می‌گویند كجایند «صاحبان‌ فضل». گروهی‌ از مردم‌ بر می‌خیزند، فرشتگان‌ از آنها استقبال‌ می‌نمایند و به‌ آنها می‌گویند: فضیلت‌ شما چه‌ بوده‌ كه‌ به‌ عنوان‌ «صاحب‌ فضل» شما را صدا زده‌اند؟ آنها در پاسخ‌ گویند: در دنیا وقتی‌ كه‌ از ناحیه‌ نا آگاهان‌ به‌ ما آسیب‌ می‌رسید «تحمل» می‌كردیم‌ و اگر از ناحیه‌ آنها به‌ ما بدی‌ می‌شد، «عفو» می‌نمودیم. منادی‌ از طرف‌ خداوند اعلام‌ می‌كند: این‌ بندگانم‌ راست‌ می‌گویند: آنها را آزاد بگذارید تا بدون‌ حساب‌ وارد بهشت‌ شوند.

وسائل‌ بهشت‌

شخصی‌ به‌ حضور رسول‌ خدا(صلی الله علیه و آله) آمد، پیامبر(صلی الله علیه و آله) به‌ او فرمود: نمی‌خواهی‌ تو را راهنمائی‌ كنم‌ تا خدا بوسیله‌ آن‌ تو را به‌ بهشت‌ ببرد. عرض‌ كرد: چرا ای‌ رسول‌ خدا! فرمود: از آنچه‌ خدا به‌ تو داده‌ به‌ دیگران‌ بده. عرض‌ كرد: اگر خودم‌ نیازمندتر باشم‌ چه‌ كنم؟ فرمود: شخص‌ نادان‌ را راهنمائی‌ كن. عرض‌ كرد: اگر خودم‌ نادانتر از او باشم‌ چه‌ كنم؟ فرمود: "فَاصمُت‌ لِسانَكَ‌ اِلا مِن‌ خَیرٍ. زبانت‌ را جز در موارد خیر، خاموش‌ و كنترل‌ كن." آیا دوست‌ نداری‌ كه‌ یكی‌ از این‌ خصال‌ را داشته‌ باشی‌ و تو را به‌ بهشت‌ ببرد؟!

منبع:

الگوهای‌ رفتاری پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله)/محمدرضاطباطبائی‌نسب

طلوع صبح صادق

تصنیف‌های عاشقانه‌ای از سمت مدینه می‌وزد.گلدان‌هایی از شعر، چیده می‌شود پیش چشمان لحظات

نام «ششمین قرائت زیبایی» بر سر زبان‌های دانش افتاده است.نام او چون نسیمی معطر، از کنار پل‌های عرفان می‌گذرد. با آمدنش، جان قلم تازه می‌شود؛ قلم‌هایی که به احادیث پرنورش دخیل می‌بندند. باید اما پا به پای معرفت رفت تا او را دریافت!

باید همراه شد با زلال اندیشه. دانشگاه او، از جنس دلاویزترین گل‌های بهاری است؛والاترین رنگ پارسایی، از ساعات درس او بیرون می‌آید و صدای مکتب بیداری، گوشه‌ای از بیانات اوست. امروز، حالت شعف به اندام آفرینش وارد شده که: شاهْ بیت غزل دانایی می‌آید. «مفضل» خوب می‌داند که با آمدنش، توحید نهفته در اشیا، همهْ فهم می‌شود. آری! او که بیاید، همه واژه‌های قدسی جاری می‌شوند در صفحات ایمان.نفس‌های سبز دانش و ژرف کاوی، در فقه منتشر می‌شود.او که بیاید، دل، به روایات جاویدش پیوند می‌خورد

نگاه کن! جعفر بن محمد صلی الله علیه و آله می‌آید

کاظم بدرالدین.

پنجاه ایستگاه بازرسی

امام صادق (علیه السلام) فرمودند: هرگاه یكی از شما حاجتی از خدا خواست كه حتما برآورده گردد، باید دل به خدا ببندد و از مردم ناامید شود، و امید جز خدا نداشته باشد، وقتی كه خداوند قلب مؤمن را چنین دید، قطعا حاجت او را - اگر از خدا طلبید - بر می آورد، قبل از آنكه به حساب و باز خواست خداوند در قیامت كشیده شوید خود را به حساب بكشید چرا كه در روز قیامت پنجاه ایستگاه (بازرسی) است كه توقف در هر ایستگاه ، مدت هزار سال است ، سپس آیه 5 سوره سجده را خواند : ثم یعرج الیه من یوم كان مقداره خمسین الف سنه مما تعدون :جبرئیل و فرشتگان به سوی خدا عروج می كنند، در روز(قیامت) كه اندازه آن ، پنجاه هزار سال از آنچه می شمارید (از سالهای دنیا باشد).

امام عابدان

به همراه امام صادق (عليه السلام) به قصد مكه و براى انجام مناسك حج از مدينه خارج شديم. به مسجد شجره كه ميقات مردم مدينه است، رسيديم . لباس احرام پوشيديم، در هنگام پوشيدن لباس احرام تلبيه گويى يعنى گفتن: ( لبيك اللهم لبيك ) لازم است. ديگران طبق معمول اين ذكر را بر زبان جارى مى كردند.مالك مى گويد: من متوجه امام صادق(عليه السلام) شدم ، ديدم حال حضرت منقلب است.هيجانى به امام دست مى دهد وصدا در گلويش مى شكند، وچنان كنترل اعصاب خويش را از دست مى دهد كه مى خواهد بى اختيار از مركب به زمين بيفتد.

مالك مى گويد: من جلو آمدم وگفتم: اى فرزند پيامبر! چاره اى نيست اين ذكر را بايد گفت. هر طورى كه شده بايد اين ذكر را بر زبان جارى ساخت. حضرت فرمودند:

اى پسر ابى عامر! چگونه جسارت بورزم وبه خود جرإت واجازه بدهم كه لبيك بگويم؟ (لبيك) گفتن به معناى اين است كه خداوندا، تو مرا به آن چه مى خوانى با سرعت تمام اجابت مى كنم وهمواره آماده ى انجام آن هستم.با چه اطمينانى با خداى خود اين طور گستاخى كنم و خود را بنده آماده به خدمت معرفى كنم؟! اگر در جوابم گفته شود: (لالبيك و لاسعديك) آن وقت چه كنم؟

منش حضرت

غذای داغی را به حضور امام صادق (علیه السلام) آوردند، چندین بار فرمودند: نستجیر بالله من النار: پناه می بریم به خدا از آتش ‍ جهنم ، ما قدرت خوردن غذای داغ را نداریم ، پس چگونه قدرت تحمل آتش دوزخ را داشته باشیم . این گفتار را فرمود تا غذا خنك شد و از آن خورد.

روزی بنده كفشش پاره شد، و كفش از پایش در آمد، با پای برهنه راه رفت ، در حالی كه دستهایش ‍ را به سوی آسمان بلند كرده و به خدا عرض می كرد: رب لاتكلنی الی نفسی طرفه عین ابدا لا اقل من ذلك لااكثر: پروردگارا مرا به اندازه یك چشم بهم زدن و نه كمتر و نه زیادتر به خودم وامگذار(در حالی كه) قطرات اشك آنچنان از دیدگانش می ریخت كه از اطراف محاسنش سرازیر می شد.

سرمایه ولایت

مردی به محضر امام صادق علیه السلام رسید و از فقر و تنگدستی شكایت كرد. امام علیه السلام به او فرمودند: این طور نیست كه تو می گویی و من تو را فقیر نمی دانم . عرض كرد: سرور من به خدا سوگند شما از وضع من خبر نداری و نمونه هایی از فقر خود را ذكر كرد و امام علیه السلام سخن او را نمی پذیرفت تا اینكه از او سوال كرد اگر صد دینار به تو بدهند حاضری از ولاین ما دست برداری و از ما برائت جویی ؟ جواب داد: نه ، امام پیوسته رقم دینار را بالا برد و به هزارها دینار رسانید و آن مرد قسم می خورد كه حاضر نیست با این مبالغ از ولایت ائمه علیهم السلام دست كشد. آنگاه امام علیه السلام به او فرمودند: آیا كسی كه چیزی دارد كه به هزارها دینار نمی فروشد فقیر است .

معیارعمل

مفضل بن عمر گوید: خدمت امام صادق علیه السلام بودم كه موضوع اعمال مطرح شد، من گفتم : عمل من به چه اندازه كم و ضعیف است ! حضرت فرمودند: عمل كم باتقوا از عمل زیاد بی تقوا بهتر است . عرض كردم : چگونه عمل زیاد بی تقوا می باشد؟ فرمودند: مانند مردی كه از غذای خود به مردم می خوراند وبا همسایگانش مهربانی می كند در خانه او به روی مردم باز است اما وقتی دری از حرام بر روی او گشوده گردد وارد آن می شود، این عمل بدون تقوا است . اما كس دیگری هست كه این كارهای خیر را ندارد اما در حرامی بر اوگشوده شود وارد آن نمی شود

منابع

داستانهای شنیدنی از چهارده معصوم(علیهم السلام)/آیت الله محمد محمدی اشتهاردی

چهل داستان و چهل حدیث از امام جعفر صادق(علیه السلام)/عبدالله صالحی

دست او در دست توست

شب جمعه است. دلت باز هواي کربلا کرده است. کارهاي روزانه امان نمي‌دهند. دير وقت است. دير کرده‌اي. از حِلّه تا کربلا راه کمي نيست. با اين حال نمي‌تواني نروي. غسل زيارت و جمعه مي‌کني، عصايت را برمي‌داري و با آذوقة کمي به راه مي‌افتي. از کوچه پس کوچه‌هاي حلّه مي‌گذري. خورشيد، نور خود را از لب بام‌هاي گلي حله برچيده است. بر مي‌گردي و نگاهي به آسمان مي‌کني. رنگ غروب، همة آسمان را فرا گرفته است. دانه‌هاي تسبيح لاي انگشتانت مي‌چرخند. عطر الله اکبر در راه خلوتي که به سوي کربلا در پيش گرفته‌اي همراهي‌ات مي‌کند. مدتي که مي‌روي صداي اذان از مساجد شهر به گوش مي‌رسد. چقدر آسوده‌اي شيخ! عبايت را پهن مي‌کني. رو به سوي قبله مي‌کني و به نماز مي‌ايستي. دل بي‌قرارت هواي کعبة دل‌ها را دارد. به عشق حسين عليه السلام  اشک مي‌ريزي و مي‌گويي: «اين عشقي است که هرگز خاموش نخواهد شد!»

به مولا سلام مي‌دهي و دوباره راه مي‌افتي. هوا تاريک مي‌شود. بوي شط از دورترها به مشام مي‌رسد. قدم تند مي‌کني. تپه‌ها و دره‌هاي مخوفي در راه است. لحظه‌اي هول بَرَت مي‌دارد. احساس ترس مي‌کني، اما با ذکر يا حسين آرام مي‌گيري. دلت قرص مي‌شود که با مدد اباعبدالله هيچ خطري تو را تهديد نخواهد کرد. اولين تپه را بالا مي‌روي، بالاي تپه که مي‌رسي صدايي به گوشَت مي‌خورد. چه صداي دل‌انگيزيست. صداي مناجات؛ صداي قرآن و دعايي که دلت را به تپش مي‌اندازد. تعجب مي‌کني: «خدايا اين کيست در اين سرزمين به نيايش ايستاده است؟»

برايت ماية شگفتي است. سال‌هاست اين راه را مي‌روي و مي‌آيي. هيچ وقت چنين صحنه‌اي را نديده‌اي. به سوي صدا راه کج مي‌کني. نسيم خنکي مي‌وزد. بوي خوشي مشامت را مي‌نوازد. بوي تسبيح و نماز. بويي که هميشه در حرم مقدس به مشامت خورده است. با اشتياق قدم تند مي‌کني. مردي ايستاده. با قامتي بلند و دوست داشتني؛ با عبا و دشداشه‌اي سفيد. دلت مي‌لرزد. آرزو مي‌کني کاش تا کربلا همراهي‌ات کند. کنارش مي‌نشيني و منتظر مي‌ماني تا نماز و عبادتش به پايان برسد.

نمازش تمام مي‌شود. چهرة نوراني و دوست داشتني سيّد تو را گرفته است. سلام مي‌کني و احوالش را مي‌پرسي. با گشاده‌رويي پاسخت مي‌دهد. خيلي زود با هم صميمي مي‌شويد. کمي از دوري و سختي راه حرف مي‌زنيد، سپس بلند مي‌شويد و راه مي‌افتيد. شانه به شانة هم. آرام و بي‌دغدغه. وجود اين سيّد چقدر آرامش‌بخش است. هيچ وقت چنين آرام نبوده‌اي. از راه رفتن در اين شب خنک و زيبا احساس لذت مي‌کني. از هر دري سخن به ميان مي‌آوريد. از کربلا، از حلّه و علمايش؛ از خودت، از کارهايي که در حلّه به آن مشغولي. هر چه به ذهنت مي‌آيد مي‌پرسي. سيد با دليل و منطق پاسخ مي‌دهد و سرانجام گفت‌وگوي دوستانة شما به يک بحث علمي منتهي مي‌شود به يکي از بحث‌هاي سنگين فقهي. سيد فتوا مي‌دهد و تو آن را رد مي‌کني. او دفاع مي‌کند و تو منکر مي‌شوي و مي‌گويي: «دليل و حديثي بر طبق اين فتوا نداريم!»

سيد لبخند مي‌زند و مي‌گويد: «شيخ طوسي در کتاب تهذيب، در صفحة فلان و سطر فلان حديثي در اين باره ذکر کرده است!»

از دقت نظر سيد در شگفت مي‌شوي. با خود فکر مي‌کني: «راستي اين سيّد عالم و مجتهد کيست؟ نکند از علماي نجف باشد؟»

کنجکاو مي‌شوي تا دوباره امتحانش کني. يکي از دغدغه‌هايت، ديدار آقا ولي‌عصر عجل الله تعالي فرجه الشريف  است. دستپاچه مي‌شوي. عصايت از دست مي‌افتد، در حالي که خم شده‌اي تا عصايت را برداري آنچه را که از ذهنت مي‌گذرت به زبان مي‌آوري: «آيا در اين زمان که غيبت کبراست، مي‌توان حضرت صاحب‌الامر عجل الله تعالي فرجه الشريف  را ديد؟»

سيد پيش‌دستي مي‌کند و دستش را دراز مي‌کند. عصا را از زمين بر مي‌دارد و در حالي که عصا را به دستت مي‌دهد، با لبخند مي‌گويد: «چگونه صاحب‌الزمان را نمي‌توان ديد و حال آنکه دست او در دست توست!»

بي‌اختيار خودت را به پاي سيد مي‌اندازي و تازه مي‌فهمي که با چه کسي همسفر شده‌اي! گريه مي‌کني و پاهاي آقا را در بغل مي‌گيري. از هوش مي‌روي و ديگر چيزي نمي‌فهمي.

وقتي به خود مي‌آيي مي‌بيني سپيدة سحر نمايان است. ستارة صبح در افق مي‌درخشد. تنهايي. از دوست و همسفر عزيزت خبري نيست. به گريه مي‌افتي و در فراق آن عزيز، بي‌تابي مي‌کني. چاره‌اي نيست. تن به قضا مي‌سپاري و به نماز صبح مي‌ايستي.

دوباره به طرف کربلا راه مي‌افتي. يقين مي‌کني که آقا را از نزديک زيارت کرده‌اي؛ اما افسوس مي‌خوري که چرا زود نشناخته‌اي.

وقتي به حلّه باز مي‌گردي اولين کاري که مي‌کني به سراغ کتاب تهذيب مي‌روي. سراغ صفحه‌اي را مي‌گيري که سيد آدرس داده بود. درست است. شيخ طوسي حديثي دارد در آن بابي که شما در موردش بحث مي‌کرده‌ايد. اشک از ديدگانت مي‌چکد. قلم برمي‌داري و در حاشية صفحه مي‌نويسي: «اين حديثي است که حضرت صاحب‌الامر عجل الله تعالي فرجه الشريف  به آن خبر داده و به آن راهنمايي کرد.»


گلشن ابرار، ‌ج 1، ص 146 و 147.

آغاز عهدی دیگر

بسم رب المهدی

قلم را بدست میگیرم تا بنویسم از شکوه یک مراسم سنایی دیگر.از یک آغاز عهد دیگر آغاز عهدی دیگر با صاحب زمان  با سبب اسباب جهان  با تنها حجت و باقیمانده ی خدا در زمین و آغازعهدی دیگر با او .

راستش همه ی برنامه ها و مراسم های  سنایی یک طرف و آغاز عهد یک طرف .اگر بنده را از دوستان با اخلاص سنایی حساب نکنید بچه ها از چند ماه پیش برای امروز زحمت کشیدند .جلسه ها گذاشتند و بحث ها کردند و حرف ها زده شد .

و من میگویم بخش کوچک آن را :

میگویم از گل های نرگس کوچک پای پوسترهایمان که ماجرایی داشت درست کردنشان و انصافا بسیار زیبا شدند و دانشجویان هم آنها را به یادگاری بردند .

از فانوس های رنگی سالن همایش و طرح تبلیغاتی مراسم که چه زیبا و پر مفهوم بود یازده فانوس قرمز و یک فانوس سبز و چه زیبا کردند سالن همایش را این فانوس های رنگی که در پس خاموشی چراغ ها سوسویشان فضا را عرفانی کرده بود و چه زیبا تر زمانی که همه ی فانوس ها خاموش شدند و فانوس آخر تا انتها درخشید .

ازچاپ کتاب نانوشته ی نادانسته هایمان که چه معنی دار ورق هایش پر شده بود از واژه های رنگ باخته در پس نادانی و جهلمان .

از گل های نرگسی که این روزها همه جای دانشگاهمان را پر کرده بود و معطر کننده فضا بود .از پاتوق دانشگاه که این چند روز از همیشه پر رونق تر بود و با صدای دل انگیزش فضا را آسمانی کرده بود .

از عهد نامه ها و گل نرگس هایی که به دانشجویان هدیه داده شد .از مستند زیبای قدم گاه که چه موخره خوبی بود برای امروز و نشان داد همه جا قدم گاه اوست .از شمع هایی که در بدو ورود بچه ها با نیت های متفاوت آنها شعله میگرفت و ذره ذره آب میشد . و از صحبت های همیشه زیبای استاد همیشگیمان که زیبا ترین سبک زندگی را برایمان به تصویر کشیدند .

از چه بگویم که هر چه بگویم از زیباییهای امروز تمام نمیشود و تمام شدنی نیست این آغاز عهدمان تا ظهور ...

آقا جان تمام نگرانی هایمان برای امروز بی مورد بود که تو خود تمام کارها را از قبل انجام داده بودی و ما وسیله ای بیش نبودیم .مراسم امروز به یاد شما زیبا بود آقاجان اصلا تمام کارهایی که برای شما انجام میشود زیباست .

آقاجان امروز با تو عهد بستیم   عهدی دوباره   تا ثابت کنیم :

 ما منتظر هستیم .... تا ظهور

 

سنایی های عزیز همگی خدا قوت .اجرتون با آقا ...

 

خبــــــر آمد،خبــــــــــری در راه اســـت...

"بسم رب المهدی(عج)"

کانون مهدویت سنا برگزار می کند:

مراسم بزرگ "آغاز عهد"

به مناسبت هزار و صد و هفتاد و چهارمین سال آغاز امامت امام عصر(عج)

سخنران:استاد علی اکبر رائفی پور

"همراه با اکران فیلم مستند"

زمان:۲شنبه ۲ بهمن ماه ساعت ۱۳:۳۰

مکان:سالن آمفی تئاتر دانشگاه آزاد اسلامی واحد پزشکی

چشم انتظار حضور گرمتان هستیم.

شهادت جانسوز امام حسن عسکری علیه السلام به پیشگاه یگانه منجی عالم بشریت و تمامی دلسوختگان تسلیت باد.

یازده بار جهان گوشه ی زندان کم نیست

کنج زندان بلا گریه ی باران کم نیست

سامرائی شده ام ، راه گدایی بلدم

لقمه نانی بده از دست شما نان کم نیست

قسمت کعبه نشد تا که طوافت بکند

بر دل کعبه همین داغ فراوان کم نیست

یازده بار به جای تو به مشهد رفتم

بپذیرش به خدا حج فقیران کم نیست

زخم دندان تو و جام پر از خون آبه

ماجرائی است که در ایل تو چندان کم نیست

بوسه ی جام به لب های تو یعنی این بار

خیزران نیست ولی روضه ی دندان کم نیست

از همان دم پسر کوچکتان باران شد

تا همین لحظه که خون گریه ی باران کم نیست

در بقیع حرمت با دل خون می گفتم

که مگر داغ همان مرقد ویران کم نیست؟

***سید حمیدرضا برقعی***

مرحوم شیخ طوسی و برخی دیگر از بزرگان ، به نقل از قول اسماعیل بن علی - معروف به ابوسهل نوبختی - بعد از بیان تاریخ میلاد حضرت مهدی موعود صلوات اللّه علیه و اشاره به نام مبارك و نیز اسم مادر آن حضرت ، حكایت كنند: در آن روزهائی كه امام حسن عسكری علیه السلام در بستر بیماری قرار گرفته بود - كه در همان مریضی هم به شهادت نائل آمد - به ملاقات و دیدار حضرت رفتم . پس از آن كه لحظه ای در كنار بستر آن امام مظلوم با حالت غم و اندوه نشستم و به جمال مبارك حضرتش می نگریستم . ناگاه دیدم حضرت ، خادم خود را(كه به نام عقید معروف و نیز سیاه چهره بود) صدا كرد و به او فرمود: ای عقید! مقداری آب - به همراه داروی مصطكی - بجوشان و بگذار سرد شود. همین كه آب ، جوشانیده و سرد شد، ظرف آب را خدمت امام حسن عسكری علیه السلام آورد تا بیاشامد. موقعی كه حضرت ظرف آب را با دست های مبارك خود گرفت ، لرزه و رعشه بر دست های حضرت عارض شد، به طوری كه ظرف آب بر دندان های حضرت می خورد و نمی توانست بیاشامد. آب را روی زمین نهاد و به خادم خویش فرمود: ای عقید! داخل آن اتاق برو، آن جا كودكی خردسالی را می بینی كه در حال سجده و عبادت می باشد، بگو نزد من بیاید. خادمِ حضرت گفت : چون داخل اتاقی كه امام علیه السلام اشاره نمود، رفتم كودكی را در حال سجده مشاهده كردم كه انگشت سبّابه خود را به سوی آسمان بلند نموده است ، بر او سلام كردم ، پس نماز و سجده خود را خلاصه و كوتاه نمود 

پس به محضر ایشان عرض كردم : مولایم فرمود نزد ایشان برویم ، در همین لحظه ، صقیل مادر آن فرزند عزیز آمد و دست كودك را گرفت و پیش پدرش ‍ برد. ابوسهل نوبختی گوید: هنگامی كه كودك - كه بسیار زیبا و همچون ماه نورانی بود - نزد پدر آمد، سلام كرد و همین كه چشم پدر به فرزند خود افتاد، گریست و به او فرمود: ای پسرم ! تو سیّد و بزرگ خانواده ما هستی ، من به سوی پروردگار خود رحلت می نمایم ، مقداری از آن آب مصطكی را با دست خود بر دهانم بگذار. چون مقداری از آن آب مصطكی را تناول نمود، فرمود: مرا كمك كنید تا نماز به جا آورم ، پس آن كودك حوله ای را كه در كنار پدر بود، روی دامان امام علیه السلام انداخت و سپس پدرش را وضوء داد. و چون حضرت ابومحمّد، امام عسكری علیه السلام نماز را با آن حال مریضی انجام داد، خطاب به فرزند خویش نمود و فرمود: ای فرزندم ! تو را بشارت باد، كه تو صاحب الزّمان و مهدی این امّت هستی ، تو حجّت و خلیفه خدا بر روی زمین می باشی ، تو وصی من و نیز خاتم ائمّه و اهل بیت عصمت و طهارت خواهی بود. و جدّت ، پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله تو را هم نام خود معرّفی نموده است . راوی در پایان سخن افزود: در همین لحظات حضرت امام حسن عسكری علیه السلام به وسیله آن سمّ و زهری كه توسّط معتصم به او خورانیده شده بود رحلت نمود و به شهادت رسید 

منبع: الغیبة شیخ طوسى، ص 271؛