اخبار

جلسه عیدانه با موضوع تدبر در قرآن

با حضور استاد گرانقدر رضازاده

زمان:چهارشنبه ۳۰/۱/۹۱ ساعت ۱۴

مکان:سالن EDC

منتظرتونیم

عیدی هاتون فراموش نشه

دانلود کنید

سخنرانی کوتاه و تاثیرگذار از استاد رائفی پور

می دونی چرا امام زمان(عج) ظهور نمی کنه؟

دانلود کنید

پیامکی از دیار عشق

ای شیعه ما!

امام آب گوارای زمان تشنگی و نجات بخش از هلاکت است.

امام رضا(ع)،اصول کافی،ج1،ص200

خانم قلی پور: آن کس که به وجود آب ایمان دارد تشنه نمی ماند...امام علی(ع)

آقای نجفی: آقا بیا تا زندگی معنا بگیرد/شاید دعای مادرت زهرا بگیرد/آقا بیا تا این شکسته کشتی ما/آرام راه ساحل دریا بگیرد/آقا خلاصه یک نفر باید بیاید/تا انتقام سیلی زهرا بگیرد

پای درس استاد(دعای عهد)

اینبار پای درس حجت الاسلام و المسلمین محسن قرائتی

در دعاي عهد، يكي علاقه بايد جمعي باشد چون در دعاي عهد داريم كه:

«اللَّهُمَّ بَلِّغْ مَوْلَانَا الْإِمَامَ الْمَهْدِيَّ الْقَائِمَ بِأَمْرِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ عَلَى آبَائِهِ الطَّاهِرِينَ عَنْ جَمِيعِ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَات‏»، «بلغ» به امام زمان ابلاغ كن، چه؟ از طرف همه‌ي مؤمنين و مؤمنات «عَنْ جَمِيعِ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَات‏» اين خودش يك كاري است.
یاد بگیریم زيارت مي‌رويم بگوييم كه اين زيارت به نيابت از همه‌ي مؤمنين و مؤمنات. صدقه مي‌دهيم بگوييم: دفع بلا از همه‌ي مؤمنين و مؤمنات. نگوييم: خدايا، مؤمنيني كه در اين مسجد نماز خواندند بيامرز. حالا مؤمنيني كه در مسجد ديگر نماز خواندند چه؟ همه را بگو. چرا مي‌گويي: خدايا كساني كه در اين هيأت سينه زده‌اند... حالا كساني كه در هيأت‌هاي ديگر سينه بزنند. چقدر تنگ نظر هستي! چقدر فكر كوچك است؟مگر تو منتظر امام بين المللي نيستي؟ امام جهان بايد مريدش هم جهاني فكر كند. كسي كه منتظر اصلاح عمومي است، بايد خودش هم عمومي فكر كند. خودم و بچه‌ام و هيأت‌ام و مسجدم و برايش هيچ فرقي نكند. «عَنْ جَمِيعِ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَات‏»

حذف مرز و شرط در دعاها
علاقه بدون مرز كجاي دعا درمي‌آيد؟ مي‌گويد: «فِي مَشَارِقِ الْأَرْضِ وَ مَغَارِبِهَا» در مشرق‌ها و مغرب‌ها، «وَ سَهْلِهَا وَ جَبَلِهَا» زمين‌هاي هموار كوهستاني، «وَ بَرِّهَا وَ بَحْرِهَا» دريا و خشكي.
چه اصراري داريم كه بگوييم من چه هستم و من چه هستم؟ همه، دريا و خشكي. سطحي و كوهستاني، مشرق و مغرب، علاقه بدون مرز.

عادت کردیم بگوییم من كار كسي را راه مي‌اندازم كه دوستم دارد. اينها معامله است. به كسي افطاري مي‌دهم كه افطاري داد. براي كسي چشم روشني مي‌برم كه چشم روشني آورد. براي كسي سوغاتي مي‌برم كه با من خداحافظي كرد. او كه با من خداحافظي نكرد. من هم سوغاتي‌اش نمي‌دهم. اين تنگ نظري است. روح تنگ است. دعاي عهد مي‌‌گويد: بزرگ شو. سلام مي‌دهي،«عَنْ جَمِيعِ الْمُؤْمِنِينَ». مرز ابدا«فِي مَشَارِقِ الْأَرْضِ وَ مَغَارِبِهَا» شرط ابدا«حَيِّهِمْ وَ مَيِّتِهِم»!
يك خانمي بود فكرش كج بود. عقيده‌اي به زيارت و توسل و عبادت و اينها نداشت ولي شوهرش مذهبي بود و خودش نبود. به شوهرش گفت: من مي‌خواهم مشهد بروم ولي من را دور و اطراف حرم نبر. من را هتل‌هايي ببر كه دور از حرم است، تو هر چه مي‌خواهي برو.
شوهر هم گفت: بسيار خوب، زنش را برد و آن هتل را گرفت و خودش هم حرم مي‌رفت و زن هم حرم نمي‌رفت. روز آخر كه در ماشين نشستند بيايند، اين خانم گنبد را ديد. گفت: يا امام رضا، ما حرم نيامديم اما به ما خوش گذشت. سفر خوشي بود ولو ما زيارت نيامديم، اين را گفت و حركت كردند. در ماشين اين خانم خوابش برد. خواب ديد كه امام رضا فرمود: همين كه در شهر من به شما خوش گذشت من راضي هستم. ما دوست داريم كه كساني كه مي‌آيند به آنها بد نگذرد. زن از خواب بيدار شد، به شوهرش گفت: برگرد برگرد. گفت: چه شد! گفت: برگرد، برگرد، گفت: آخر چه شد. گفت: برگرد! مگر چه شده؟ گفت: امام رضا گفت كه ولو زيارت نيامدي، زيارت من نيامدي، ولي به تو خوش گذشت من راضي هستم.ببينيد روح چقدر بزرگ است

شريك كردن والدين در دعا و زيارت
بدون تاريخ، «وَ عَنْ وَالِدَيَّ وَ وُلْدِي وَ عَنِّي‏‏» اي امام زمان سلام مي‌كنم از طرف خودم، و از طرف «والِدَيَّ» و «وُلدي» يعني هم نسل گذشته، هم نسل آينده. نسل گذشته و نسل آينده.
بدون حساب، سلام كه مي‌كند نمي‌گويد: چه مقدار. مي‌گويد كه: «وَ زِنَةَ عَرْشِ اللَّه‏» به وزن عرش خدا، «وَ مِدَادَ كَلِمَاتِه‏» به مقدار كلمات الهي، به مقدار وزن عرش خدا، «وَ مُنْتَهَى رِضَاه‏» آخرين درجه‌ي رضايت او، «وَ عَدَدَ مَا أَحْصَاهُ كِتَابُهُ» ‏به عدد آنچه كتاب شمارش كرده، «وَ أَحَاطَ بِهِ عِلْمُه» به عدد علمت، اوه....! چه شد؟ مهدي جان! اي امام زمان، سلام بر تو به عدد وزن عرش، به عدد هرچه كه نوشته شده، به عدد هرچه خدا بر آن علم دارد. خيلي مهم است. ما وقتي شكر مي‌كنيم مي‌گوييم: خدايا، صد هزار مرتبه شكر! صد هزار مرتبه چيزي نيست. صد هزار تا يك مشت شكر است. شما با مشتت چنين كن، يك مشت شكر صد هزار تا مي‌شود. شما كه مي‌گويي صد هزار تا شكر يعني خدايا ببين چقدر تو را بالا برديم؟ به اندازه‌ي صد هزار تا!صد هزار تا چيزي نيست.
دختر كوچك امام حسين كه ديده كربلا پدرش را شهيد كردند، اسيرش كردند، در كاخ ابن زياد و يزيد آمده وقتي مي‌گويند: وضع چطور است؟ نمي‌گويد: الحمدلله صد هزار تا! مي‌گويد: «الْحَمْدُ لِلَّهِ عَدَدَ الرَّمْلِ وَ الْحَصَى‏» به عدد دانه‌هاي شن الحمدلله! دختر سه ساله مي‌گويد: به اندازه‌ي دانه‌هاي شن، ولي ما چه مي‌گوييم؟ صد هزار مرتبه! خيلي فكر ما كوچك است.
علاقه تازه به تازه، آخر يك كسي مي‌گويد: دوست دارم، مي‌رود كه مي‌رود كه مي‌رود. يك كسي هرروز زنگ مي‌زند كه آقا دوستت دارم. مي‌گويد: «اللَّهُمَّ أُجَدِّدُ لَهُ فِي هَذَا الْيَوْمِ وَ فِي كُلِّ يَوم» مهدي جان، امروز و هر روز، «اُجَدِّدُ» يعني بيعتم را تجديد مي‌كنم. .
عهد و عقد و بيعت با امام زمان(عليه‌السلام)
علاقه‌ي رو به رشد، يعني چه؟ مي‌گويد: «عَهْداً» بعد از عهداً مي‌گويد «وَ عَقْداً» بعد از عقداً مي‌گويد «وَ بَيْعَةً» الله اكبر! چه خبر است؟ مهندسي‌اش را مي‌بينيد. عهد يعني تعهد، مهدي جان، در دعاي عهد مي‌گوييم: اي امام زمان سلام و صلوات بر تو، اين سلام من عهد است. يعني با تو تعهد مي‌كنم. تعهد مي‌كنم يعني قرار مي‌گذارم بين خودم و خدا، بعد مي‌گويد: عهد كم است. پررنگش كن، «عقد». عقد يعني گره، دو نفر ممكن است با هم عهد ببندند، وعده داشته باشند، اما به هم گره نخورند. «عقد» يعني گره.ممكن است عهد باشد، عقد هم باشد، اما تسليم نباشد. مي‌گويد: «وَ بَيْعَةً»، تسليم تسليم است. يعني هي پررنگش مي‌كند.
علاقه‌ي حتمي، چقدر خوب است اين تابلو شود. علاقه‌ي حتمي، مي‌گويد: «فِي رَقَبَتِي» يعني به گردن من، «رَقَبَ» يعني گردن. «فِي رَقَبَتِي» علاقه‌ي حتمي، «فِي رَقَبَتِي» ممكن است كسي علاقه داشته

ياري امام زمان(عليه‌السلام) تا سر حدّ شهادت
مي‌گويد: خدايا قرار بده مرا «أَنْصَارِهِ»، «وَ أَشْيَاعِهِ» شيعه،شيعه يعني دنباله رو، «انصار» نصرت در جايي كه نياز به كمك هست. شيعه نه كمك هم نيست من دنبالت هستم. مثل تشييع جنازه، تشييع جنازه يعني دنبال جنازه، شيعه يعني من دنبال تو هستم. «وَ الذَّابِّينَ عَنْهُ» از تو دفاع مي‌كنم. كسي بگويد بالاي چشمت ابرو است، برخورد مي‌كنم. اينطور نيست كه من بگذارم هركسي هر چرندي بخواهد بگويد، بگويد.

خدايا به آبروي امام زمان قسمت مي‌دهيم، ما را از انصار واقعي امام زمان قرار بده.

دلم...

دلم یک اتفاق ساده اما خوب ُمیخواهد...

دلم از آن حال و هواهایی میخواهد که قدیمترها داشت!

دلم یک دویدن از ته دل برای" آقا "میخواهد...!!!

دلم... نور میخواهد....

خطبه ای برای همه زمان ها

خطبه ذیل خطبه ایست که حضرت فاطمه(س)در هنگام بیماریشان برای زنان مهاجرین و انصار بیان فرمودند.خطبه تاثیرگذاریست بهتون پیشنهاد میکنم حتی اگر این خطبه را شنیده اید بار دیگر آن را بخوانید.خانم فاطمه زهرا(س) به گونه ای خطبه شان را ایراد فرموده اند که گویی مخاطبشان همه نسلهاست،همه آنها که قدر امام زمانشان را ندانستند و به ایشان اجازه حکومت و رهبری ندادند...  

"بخدا سوگند صبح كردم در حالى كه نسبت به دنياى شما بى‏ميل و نسبت به مردان شما ناراحتم، آنان را از دهان خويش بدور افكنده، و بعد از شناخت حالشان به آنان بغض ورزيدم، پس چه زشت است كندى شمشيرها و سستى بعد از تلاش و سر بر سنگ خارا زدن، و شكاف نيزه‏ها وفساد آراء و انحراف انگيزه‏ها، و چه زشت است ذخيره‏هائى كه پيش فرستادند، و خداوند بر آنان خشم گرفته و در عذاب جاودانه خواهند بود، بدون شك مسئوليت اين عمل بعهده ايشان بود و سنگينى آن بدوششان است، و ننگ و عارش دامنگيرشان مى‏گردد، پس اين شتر بينى‏بريده و زخم‏خورده باشد، و گروه ستمكاران از رحمت الهى بدورند.
واى بر آنان، چگونه خلافت را از مواضع ثابت و بنيانهاى نبوت و ارشاد، و محل هبوط جبرئيل، و آگاهان به امور دين و دنيا دور ساختند، آگاه باشيد كه اين زيان بزرگى است، و چه عيبى از على عليه‏السلام گرفتند، بخدا سوگند عيب او شمشير براّنش، و بى‏اعتنائى به مرگ، و شدّت برخوردش، و عقوبت دردناكش، و اينكه غضبش در راه رضاى الهى بود.
بخدا سوگند اگر از راه روشن بدور رفته، و از پذيرش طريق مستقيم كناره مى‏گرفتند، آنان را بسوى آن آورده و بر آن وامى‏داشت، و به سهولت براهشان مى‏برد، و اين شتر را سالم به مقصد مى‏رساند، كه راهبرش را دچار زحمت نكند و سواره‏اش را ملول نگرداند، و آنان را به محل آب خوردنى مى‏رساند، كه آبش صاف و فراوان بوده و از آن لبريز باشد و هرگز كدر نگردد، و ايشان را از آنجا سيراب بيرون مى‏آورد، و در پنهان و آشكار برايشان ناصح بود.

اگر او در محل خلافت مى‏نشست هرگز ثروت دنيوى براى خود قرار نمى‏داد، و از آن بهره فراوانى برنمى‏داشت، جز به اندازه فرونشاندن تشنگى و رفع گرسنگى، و به ايشان مى‏شناساند تا بين زاهد و دنياپرست، و راستگو و دروغگو تشخيص دهند. و اگر ملّتها ايمان آورده و تقوى پيشه كنند بركات آسمان و زمين را بر آنان فرومى‏ريختيم، ولكن آيات الهى را تكذيب كردند و از اينرو آنان را در برابر آنچه انجام دادند گرفتار ساختيم، و كسانى كه از اين گروه ستم نمودند نتايج زشتى كارشان بزودى دامنگيرشان شده و هرگز بر ما غالب و پيروز نخواهند شد.
آگاه باش، بيا و بشنو، هرچه زندگى كنى روزگار عجائبى را بتو نشان خواهد داد، و اگر تعجب كنى، گفتار اينان تعجب‏آور است، اى كاش مى‏دانستم كه به چه پناهگاهى پناهنده شده، و به كدام ستونى تكيه داده، و بر كدام فرزندانى تجاوز نموده و استيلا جسته‏اند؟ چه بد رهبر و دوستى را انتخاب كرده‏اند، و براى ستمكاران بد بدلى است.
بخدا سوگند، بجاى پرهاى بزرگ، روى بال دم را انتخاب، و بجاى پشت، دم را برگزيدند، ذليل گردد قومى كه مى‏پندارد با اين اعمال كار خوبى انجام داده است، بدانيد كه اينان فاسدند اما نمى‏دانند، واى بر اينان، آيا كسى كه هدايت يافته سزاوار پيروى است، يا كسى كه هدايت نيافته و نيازمند هدايت است، واى بر شما چگونه حكم مى‏كنيد.

بجان خودم سوگند، نطفه اين فساد بسته شد، در انتظار باشيد تا اين مرض فساد در پيكر جامعه منتشر شود، آنگاه از پستان شير خون تازه و زهرى هلاك‏كننده بدوشيد، در اينجاست كه رهپيمايان راه باطل زيانكار شده، و آيندگان عاقبت اعمال گذشتگان را مى‏يابند، آنگاه جانتان با دنيايتان، و قلبتان با فتنه‏ها آرام مى‏گيرد، و بشارت باد شما را به شمشيرهاى كشيده و حمله متجاوز ستمكار، و به هرج و مرج عمومى و استبداد زورگويان، كه حقوقتان را اندك داده و اجتماع شما را بوسيله شمشيرهايش درو خواهد كرد، پس حسرت بر شما باد كه كارتان به كجا مى‏رسد، آيا من مى‏توانم شما را به كارى وادارم كه از آن روى گردانيد."

                                               

                                           العفو....العفو....یا مولانا یا صاحب الزمان....

.... .

گاهی بی آنکه بدانی،رفته ای...

مثل من!

نگه ام داشته اند!

ادای بودن در می آورم

اما خیلی وقت است که رفته ام!

از همه جا!!!

روزها کهنه تر از دیروز است

در اضطراب چه شب‌ها که صبح شان گم شد

چـه روزهـا کــــه گـرفـتـــــار روز هـفــــتـم شد

چه قدر هفته پر از شنبه شد، به جمعه رسید

و جـمـعــــه روز تـفــــرّج بـــــرای مـــــردم شـد! 

چه قــدر شنبـه و یـک شنبـه و دوشنـبه رسید

ولی همـیشه و هـر هـفـتـه جـمـعـه ‌هـا گم شد 

چه هفته‌ها که رسید و چه هفته‌ها که گذشت

شمـارشی کــه خلاصـه بـه چـنـد و چـنـدم شد 

و هـفـتـه‌ای که فـقـط ریـشه در گذشتن داشت

بـرای شعـله کـشیـدن بـه خـویـش هـیـزم شد

نـه شنـبـه و نـه بـه جـمـعـه، نـه هیـچ روز دگر

در انتــظار تـو قـلـبـی پـــر از تـلاطـــــم شد !؟ 

کـــدام جــمـعـه‌ مـــوعـــود می‌زنـی لـبـخـنـد

بـه این جـهـان کـه پـر از قـحطی تبسم شد؟

بــرای آمــدنـت جـــمــعــه‌ای مـعـــیــن کـــن

کـه هـفتـه‌ها همـه‌شـان خـالی از تـرنـم شد

مهر مادری

فرمايش حضرت زهرا درباره امت پيامبر در لحظه شهادت

اسماء گويد: ديدم حضرت دستهايش را به سوى آسمان بلند كرده و مى‏گويد: پروردگارا به حق حضرت محمد مصطفى و شوق و اشتياقى كه نسبت به من داشت و به شوهرم على مرتضى و اندوهى كه بر من دارد و به حسن مجتبى و گريه‏اش بر من، و به حسين شهيد و حسرت و افسردگيش نسبت به من و به دخترانم كه دختران فاطمه‏اند و آه ماتمشان بر من، از تو مى‏خواهم كه بر گنهكاران امت حضرت محمد ترحم فرموده، و آنان را ببخشائى و به بهشت واردشان سازى كه تو گرامى‏ترين سؤال شوندگان و ارحم الراحمين مى‏باشى.

                                                              بلادى البحرانى، «وفاه فاطمة الزهراء»/ 78

جای خالی یاس

فرا رسیدن سالروز شهادت صدیقه طاهره حضرت فاطمه زهرا (س)و آغاز ایام فاطمیه را به محضر امام عصر(عج)و عموم شیعیان جهان تسلیت عرض مینماییم .

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پیامبری باز کرده بود که هر صبح پیش از مسجد می آمد که بگوید: «پدرت فدایت دخترم»!

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پیامبر باز کرده بود که هر غروب می آمد که بگوید: «شادی دلم»، «پاره تنم».

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پیامبری باز کرده بود که می خواست برود سفر و آمده بود زیر گلوی او را ببوسد.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پیامبری باز کرده بود که پی «کسای یمانی» می گشت تا در آن آرامش یابد.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پسرش حسن علیه السلام باز کرده بود «جدّت زیر کساست، برو نزدیک».

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و به حسین علیه السلام خسته از راه آمده، گفته بود «نور چشمم»، «میوه ی دلم»، «جد و برادرت زیر کسایند».

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی علی علیه السلام باز کرده بود. روی علی علیه السلام که بی تاب می گفت «بوی برادرم محمدصلی الله وعلیه وآله می آید».

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار، یعنی آیا در را روی جبرئیل خودش باز کرده بود؟.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و تنها گلیم زیر پایش را بخشیده بود.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و گردنبند یادگاری را کف دستهایش دراز کرده بود سمت فقیری که از این همه سخاوت گریه می کرد.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و پارچه ای کشیده بود روی سرش چون حتی چادرش را بخشیده بود.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و قرص نان را گرفته بود بیرون تا دست های مسکینی آن را بقاپد، بعد از گرسنگی روزه ی بی سحری چشم هایش سیاهی رفته بود.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و به صورت شرمنده ی زنی که برای بار دهم سؤالی را می پرسید لبخند زده بود.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و در را برای مردش باز کرده بود که باز با دست خالی از راه می رسید و نگفته بود که چند روز است غذایش را به بچه ها داده و خود نخورده است.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بر همین دیوار و در را روی چشمهای خیس علی باز کرده بود، روی مردی که جانش و برادرش را از دست داده بود.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بر همین دیوار و شنیده بود همسایه ها بلند، طوری که بشنود، می گویند: علی! او را ببر جایی دور از شهر، گریه هایش نمی گذارد شب بخوابیم.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بر همین دیوار و به بلال که ساکت و محزون آن پشت ایستاده بود، گفت: «دوباره اذان بگو، من دلتنگم».

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی علی باز کرده بود که می آمد تا برای سالهای طولانی خانه نشین باشد.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و گفته بود «نمی گذارم ببریدش».

ایستاده بود درست پشت همین در تکیه داده بود درست بر همین دیوار که...!

نوشته فاطمه شهیدی

به بهانه بهار

ما ساده گرفته ایم آمدنت را!
ما همین، همین به ظاهر شیعیان تو، ساده گرفته ایم آمدنت را
و همین طور؛ ساده گرفته ایم انتظار آمدنت را
والا چرا این همه سد؟؟!
چرا  این همه ساده؟؟!
تو نرفته ای که باز گردی، این مائیم که باید برگردیم ...
برگردیم از این همه تغافل و گناه
خاموشیم، خاموشیم،  سکوت می کنیم که نه، لالیم، کران و کورانیم، گنگیم
که تمسک سکوت طوفانی علی را به خیال خام می بریم
سال هاست فریاد هامان را با دست خود در گلو خشک کرده ایم
غریب ماند را هم شاید
راه و رسمی است که باید آموخت
اما چرا این همه درد و دریغ تو
هنوز طلوع خورشید را ندیده ایم، چرا غروب؟
یابن الحسن ببخش
ببخش این تجاهل و تغافل را...

نقطه...سرخط!

بسم رب المهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف)

سلام علی آل یاسین

دلم امروز قاصدکی را ماند... !

 

قاصدک،به هرطرف که باد وزیدن گیرد،همان طرف پرواز میکند...

بال پرواز ندارد اما اراده ی نسیم بر زمین رهایش نمیکند...!

سبک سبک!بی وزن بی وزن!

قاصدک...باد...دعا...

می کَند پاشنه ی دل از جا ،می پرد تا...

دل من اما قاصدی بی خبر است ،بی خبر از همه جا، بی اثر ،بی نجوا...

 

 

هرچند از بی خاصیتی خودش آگاه است اما!می داند هرچه باشد محبتت را بر سر چشمش دارد...

و ...چشم دارد به روزی که تو خواهی آمد...

و در آنروز خوشا به حال آنان که دست در کار ظهورت چشم در چشم زیبای تو بگشایند...

خوشا به حالشان...

.

.

قاصدک بی خبر!قصد کجا دارد در این بلوا ها ...؟؟خدا می داند....

قاصدک  دلم به عکس هر قاصدکی ،جان میدهد در لحظه ی کنده شدن!

وای بر من اگر کنده شوم...و اینجاست که پای دل لرزیدن می گیرد

اگر رها شود ...اضطراب و واهمه ی بی  ...

واهمه ی فراق دیوانه اش می کند!

فراق جدایی از جایی که ...از آدمهایی که...از کانونی که...! 

 تنها این جملات آرامم می کند:

زیر لب زمزمه می کنم...

"حمد و سپاس خدایی راست که نوری درخشان از دنیایی را رو به دیدگان کم سویم گشود تا مجالی باشد برای از عشق سرودن ،برای دیدن آدمهایی از جنس باران ...

و این خود فرصتی شد برای دیدگان یتیم و خاک خورده ام تا ببینند کسانیرا که به شوق وصلت دست از پا نمی شناسند...

و تو خود میدانی که در دلها چه میگذرد...و با طوفان دلها آشنایی...

و من امروز در تلاطم حیرانی غوطه ور...!!

و حال ،رفتن ...که  نه!خدا نکند!

اما

چرا ،شاید کمی دور شدن...نه خدا نکند!

گاهی چقدر زود دیر میشود...

گاهی چقدر واژگان کم می آورند!

....

بارالها خودت میدانی ،بر کویر باریدن شاید سبزه نرویاند و دریاچه ها نزاید،اما جلوی سوختن پای رهگذران را میگیرد!

و کویر را همین  امید بس

و همین  افتخار بس ،که معبر و قدم گاه یارانت باشد،پس باران رحمتت را چون همیشه بباران...

 .......................

صدای اذان گوش دلم را می نوازد،و این میشود بارقه ی یک دنیا خاطره ی سنایی...

سکوت هفت سین سال تحویل حک شده بر دیوار دلم،می گوید از دنیا دنیا زیبایی که منت خدا بود یک سال دیگر نیز از نزدیک بچشم!

 ......................

امروز که اندک زمانی از پایان دوره ی ششم سنا میگذرد، با دنیایی از تجربیات ،درسها و اندوخته هایی را که از دوستان خوبم در این کانون مهرورزی به قطب عالم امکان حضرت بقیّه الله الاعظم(عجل الله تعالی فرجه الشریف) دریافته ام، کوله بار میبندم تا فرصتی شود الطافی را که وجود اقدس صاحبمان باریدن گرفت بازبینی کنم.خدا را چه دیدی شاید ...شاید بیداری  تقدیرم باشد.

 در همین جا ضمن خدا قوت به همه اهالی  سنا که بی وقفه برای هدف مقدسشان تلاش کردند،به اهالی شورای هفتم تبریک عرض مینمایم.ان شاالله هم چون همیشه شان با نگاه  به هدف بزرگ،آرزوی همگان، ظهور عزیز زهرا (سلام الله علیها) پیش بسوی زیباترین لحظه ی تاریخ،همان لحظه ی دمیدن صبح دولت عشق به جمع یارانشان بپیوندید...

خدا کند...جامانده ها را فراموش نکنید!

خدا کند...قاصدکهای بی خبر حیران را...

و یادمان باشد همه مان مدیون سنا و بهتر بگویم صاحب سنا هستیم...

در پایان

 فرمایشی آشنا از حضرت امیرالمومنین علی(علیه السلام):

اگر کسی به تو گمان نیک داشت،گمانش را (با کار نیک خود) راست بدار.(حکمت ۲۴۸نهج البلاغه)

"ربنا تقبل منا انک انت السمیع العلیم"

امید که مولا حلال کنند... 

حلال کنید...

"یا رب الحسین(ع) بحق الحسین(ع) اشف صدر الحسین(ع) بظهورالحجه(عج)"


بعدا نوشت:

عذر خواهی از دبیر عزیز بابت گذاشتن مطلب با نام دبیر،خارج از وقت قانونی!

به اینهم میگن "خداحافظی در وقت اضافه"!

آغازی دوباره

به فردایم فکر میکنم...به فرداها...به یکسالی که بار دیگر در سنا آغاز میشود...

ناخودآگاه انتظار در ذهنم هجی می شود...

الفش که گویی آغاز عشق است...

ن که گویی نمودی است بین عشق و عمل و یا نبردیست بین خواستن ها و نشدن ها

با ت گاهی تلنگر می خوری در این راه که تو هیچ نیستی اگر او نخواهد،که چه بسیارند منتظرانی که شاید مثل تو نام و نشان ندارند اما به حق انتظارشان واقعیست.

با ظ ظهورش را از خدایت با تمام جان خواستار میشوی

با الف ایستادگی را تمرین میکنی یاد میگیری که باید بایستی حتی اگر دست و پایت شکسته باشد چون تو هدف بزرگی داری.

و با ر روانه راهی میشوی که هرچند سنگلاخ هایش پیش چشمانت خودنمایی میکنند اما تو یقین داری پایان راه چیزی جز روشنایی نیست.پس میروی.

.....

و در آغاز دوره ای دیگر دست بر آسمان میگیریم و عاجزانه به درگاهت گدایی می کنیم باشد که با نور عنایتت قلب ها،ذهن ها و ذره ذره رفتار و وجودمان جانی دوباره بگیرد و تجلیگر واقعی یک منتظر باشد.

التماس دعا

تویی که نشناختمت...

راوی می گوید:بر حضرت صادق(ع) وارد شدم.دیدم رنگ آقا دگرگون است.از علت سوال کردم.فرمود:

من اهل خانه را از رفتن به بالاخانه نهی کرده بودم.چون داخل خانه شدم دیدم کنیزم از نردبان بالا رفته و فرزند خردسال مرا هم با خود برده بود.تا نگاهش به من افتاد لرزید و فرزندم از دست او به زمین افتاد و جان داد.

من برای مرگ فرزندم به این حال نشدم بلکه برای ترس و وحشت کنیز ناراحتم و به آن کنیز فرمود:تو را در راه خدا و به خاطر خدا آزاد کردم.

بحارالانوار ج 50 ص 155

برداشت:

با وجود اینکه کنیز از دستور امام سرپیچی نمود و به خاطر غفلت او فرزند امام جان باخت؛ باز هم امام او را بخشید و به خاطر اینکه او ترسیده بود ناراحت شده و غصه می خوردند و تمام آن گذشت و مهربانی امام صادق(ع)امروز در وجود مقدس امام عصر(عج)متبلور می باشد.از این رو نباید اگر مرتکب اشتباه و معصیتی شدیم ناامید شویم و از درگاه آن بزرگوار روی بگردانیم بلکه باید به سوی حضرتش بازگردیم و از آن بزرگوار طلب بخشش نماییم که آن بزرگوار همجون جدشان مهربان و عفو کننده هستند.

سیدبن طاووس گوید:

سحرگاهی در سرداب مقدس بودم ناگاه صدای مولایم را شنیدم که برای شیعیان این طور دعا می کرد:

خدایا!شیعیان ما...گناهان بسیاری به پشتوانه محبت و ولایت ما انجام داده اند.اگر گناهان آنها گناهی است که در ارتباط با توست از آنها بگذر که ما راضی هستیم و آنچه از گناهان آنها در ارتباط با خودشان هست خودت بین آنها را اصلاح کن و از خمسی که حق ماست به آنها بده و آنها را از آتش جهنم نجات بده و آنها را با دشمنان ما در عذاب و غضب خود جمع مفرما.

نجم الثاقب ص 455.

یادم نرود  یادت نرود  یادمان نرود که...

حتما می دانی که

هفته ایی دو بار اعمالمان به امام زمان عرضه می شود.

حواست هم که جمع است 

انشاالله .

  تنها یاداوری کوچکی بود برای خودمان 

  خدا کند که رضایم فقط رضای تو باشد  / هوای نفس نباشد همه هوای تو باشد
                                      
 فقط خدا می داند در دفتر امام زمان جز چه کسانی هستیم

پای درس استاد شهید مطهری

استاد شهید درباره این اندیشه ناب مهدوی می‏فرماید:

این اندیشه بیش از هر چیز مشتمل بر عنصر خوشبینی نسبت به جریان كلی نظام طبیعت و سیر تكاملی تاریخ و اطمینان به آینده و طرد عنصر بدبینی نسبت به پایان كار بشر است كه طبق بسیاری از نظریه‏ها و فرضیه‏ها فوق العاده تاریك و ابتر است...(۱)

راسل در كتاب امیدهای نو می‏گوید: «امروز دیگر غالب دانشمندان امیدشان را از بشریت قطع كرده و معتقدند كه علم به جایی رسیده است كه عن قریب بشر به دست علم نابود خواهد شد» و می‏گوید: «یكی از این افراد انیشتین است او معتقد است بشر با گوری كه به دست خود كنده است یك گام بیشتر فاصله ندارد!.»(۲)

اما ما مسلمین خوشوقتیم كه بر خلاف این همه بدبینی‏ها كه در دنیای غرب برای بشریت به وجود آمده ما به آینده بشریت خوشبین هستیم. كه یك حكومت عادل جهانی بر مبنای ایمان، خداپرستی و خداشناسی و بر مبنای حكومت قرآن به وجود می‏آید.(۳)

به راستی آیا این پیشرفت شگفت‏انگیز صنعت و تكنولوژی توانسته است به تمام خواسته‏های جسمی، روحی، فردی و اجتماعی بشر پاسخ كافی بدهد و آرامش و سعادت را برای او به ارمغان آورد و او را از ماورای طبیعت و امدادهای غیبی، بی‏نیاز كند؟ ایشان در كتاب امدادهای غیبی به نقد این تفكر می‏پردازد و می‏نویسد:

این خیال، خیال باطلی است. خطراتی كه به اصطلاح در عصر علم و دانش برای بشریت است از خطرات عصرهای پیشین بیش‏تر و عظیم‏تر است... و این پیشرفت علمی، او را مغرورتر و غرایز حیوانی او را افروخته‏تر نموده است و به همین جهت خود علم و فنّ، امروز به صورت بزرگ‏ترین دشمن بشر در آمده است.(۴)

وضعیت آینده بشریت مسئله‏ای است كه سال‏هاست فكر بشر را به طور جدی به خود مشغول كرده است. ظلم فراگیر و بی‏عدالتی مسابقه تسلیحاتی با تولید روزافزون سلاح‏های مرگبار اتمی، هسته‏ای، میكروبی، شیمیایی و ... آینده را در هاله‏ای از ابهام فرو برده و یأس و ناامیدی جامعه جهانی را در بر گرفته است. با این كه نظریه‏های متفاوت و ناامید كننده‏ای از طرف نظریه پردازان مطرح می‏گردد، ولی اسلام از همان ابتدا با قاطعیت تمام، به عنوان وعده‏ای الهی از آینده‏ای بسیار روشن و درخشان خبر می‏دهد كه با تكامل فكری و عقلی بشر، جامعه‏ای كامل و پاك به نام «جامعه مهدوی» در ابعاد جهانی تشكیل خواهد شد. جامعه‏ای كه در آن از ستم و جنگ و ستیز هیچ اثری نخواهد بود و عصر زندگی واقعی بشر در آن زمان رقم می‏خورد.

مشخصه‏ها و ویژگی‏های جامعه مهدوی

این عالم وارسته با بهره گرفتن از آیات و روایات در بحث عدل كلّی در ابتدا به قطعیت آن اشاره می‏كند و می‏فرماید:

از قرآن مجید استفاده می‏شود كه همه پیامبران الهی ـ صلوات الله علیهم اجمعین ـ كه از طرف خدای متعال مبعوث شده‏اند، برای دو هدف اساسی بوده است:

1. برقراری ارتباط صحیح میان بنده و خالق یعنی توحید كه در كلمه «لا اله الا الله» خلاصه می‏شود.

2. برقراری روابط حسنه و صالحه میان افراد بشر بر اساس عدالت و صلح و صفا و تعاون و احساس و عاطفه و خدمت بنابراین، مسئله برقراری عدالت آن هم با مقیاس بشریت هدف اصلی و عمومی همه انبیا علیهم‏السلام بوده است و مسئله عدالت یك آرزو و خیال نیست یك واقعیتی است كه دنیا به سوی آن پیش می‏رود یعنی سنت الهی است و خدا عدالت را در نهایت امر، بر دنیا حاكم خواهد نمود.

سپس با بهره گرفتن از روایات به ترسیم «جامعه مهدی» می‏پردازد و می‏نویسد:

رسول گرامی اسلام صلی‏ الله ‏علیه ‏و ‏آله می‏فرماید:(۵) «المهدی یُبعثُ علی اختلافٍ من الناس و الزَّلازل؛ مهدی علیه‏السلام در یك شرایطی می‏آید كه اختلاف در میان بشر شدید و زلزله‏ها برقرار است» (مقصود زلزله‏های ناشی از مواد زیر زمین نیست). اصلاً زمین به دست بشر تكان می‏خورد و خطر بشریت را تهدید می‏كند كه زمین نیست و نابود شود. «فیملا الارض قسطا و عدلاً كما ملئت ظلما و جورا؛ بعد از آن كه پیمانه ظلم و جور پر شد دنیا را پر از عدل و داد می‏كند.»

«یرضی عنه ساكن السماء و ساكن الارض؛ از او هم خدای آسمان راضی است و هم خلق آسمان و مردم روی زمین» بعد فرمود: «یُقَسِّم المال صِحاحا؛ ثروت را به طور عادلانه و بالسویه تقسیم می‏نماید.» «و یملأ قلوب امة محمد غِنیً ویَسعُهم عدلُه، خداوند متعال دل امت اسلام را مملوّ از غنا می‏كند» ؛ یعنی خیال نكن غنا و ثروت، تنها همان ثروت مادّی است. دل‏ها غنی می‏شود فقرها و نیازها و حقارت‏ها و بیچارگی‏ها و كینه‏ها و حسادت‏ها همه از دل‏ها بیرون كشیده می‏شود.

سپس ایشان وضعیت قبل از ظهور و بعد از ظهور را در بیان حضرت علی علیه‏السلام دنبال می‏كند.

وضعیت قبل از ظهور

امیرالمؤمنین علیه‏السلام در نهج البلاغه می‏فرماید:

«حتی تقوم الحرب بكم علی ساقٍ بادیا نواجذها مملؤةً اخلافُها حُلوا رضاعُها علقما عاقبتُها.»(۶) پیش بینی می‏كند كه قبل از ظهور حضرت مهدی علیه‏السلام آشوب عجیب و جنگ‏های بسیار مهیب و خطرناكی در دنیا هست می‏فرماید: جنگ روی پای خودش می‏ایستد، دندان‏های خودش را نشان می‏دهد. مثل یك درنده‏ای كه دندان نشان می‏دهد، شیر پستان خودش را نشان می‏دهد؛ یعنی آن ستیزه جویان و آتش افروزان جنگ نگاه می‏كنند می‏بینند این پستان جنگ خوب شیر می‏دهد یعنی به نفعشان كار می‏كند، اما نمی‏دانند كه عاقبت این جنگ به ضرر خودشان است. «حلوا رضاعُها؛ دوشیدنش خیلی شیرین است»، اما «علقما عاقبتُها، عاقبتش فوق العاده تلخ است».

«اَلا و فی غدٍ و سیاتی غدٌ بما لاتعرفون؛ بدانید كه فردا آبستن چیزهایی است كه هیچ پیش‏بینی نمی‏كنید ولی بدانید هست و فردا با خود خواهد آورد.

وضعیت بعد از ظهور

«یا خذ الوالی من غیرها عمالها علی مساوی اعمالها؛ اول كاری كه آن والی الهی می‏كند این است كه عُمّال و حُكّام را یك‏یك می‏گیرد، اعوان خودش را اصلاح می‏كند و دنیا اصلاح می‏شود؛ «و تُخرِج له الارضُ افالیذَ كبدها؛ زمین پاره‏های جگر خود را بیرون می‏دهد.»؛ یعنی زمین هر موهبتی كه در خودش دارد از هر معدنی و استعدادی كه شما تصور بكنید را بیرون می‏دهد. هر چه تا امروز مضایقه نموده بیرون می‏دهد. «و تُلقی الیه سِلما مقالیدها زمین می‏آید مثل یك غلام در حالی كه تسلیم است كلیدهای خودش را در اختیار او قرار می‏دهد»؛ یعنی دیگر سرّی در طبیعت نمی‏ماند مگر این كه به دست او كشف می‏شود. «فیُریكم كیف عدل السیره؛ آن وقت او به شما نشان خواهد داد كه عدالت واقعی یعنی چه؟» نشان خواهد داد كه این همه كه دم از اعلامیه حقوق بشر و آزادی می‏زنند همه‏اش دروغ است. این همه كه دم از صلح می‏زنند همه‏اش دروغ و نفاق و جو فروشی و گندم نمایی بود. «یُحیی میّت الكتاب والسنة؛ قوانین كتاب و سنت را كه متروك مانده و به حسب ظاهر مرده و از میان رفته است را زنده خواهد كرد» و نیز فرمود «اذا قام القائم حكم بالعدل»(۷) اصلاً حضرت یك لقبی دارد مخصوص به خود كه از مفهوم قیام گرفته شده است آن كه در جهان قیام می‏كند «القائم». اصلاً ما حضرت مهدی علیه‏السلام را با به قیام و عدالت می‏شناسیم.

«و ارتفع فی ایامه الجور؛ جور و ظلمی دیگر در كار نیست». «و امنت به السُبُل؛ همه راه‏ها، راه‏های زمینی دریایی، هوایی امن می‏شود.» چون منشأ این ناامنی‏ها، ناراحتی‏ها و بی‏عدالتی‏ها است، وقتی كه عدالت برقرار شود چون فطرت بشر فطرت عدالت است؛ دلیل ندارد كه ناامنی وجود داشته باشد. «و اخرجت الارض بركاتها؛ و زمین تمام بركات خودش را بیرون می‏آورد.» «ولا یجد الرجل منكم یومئذ موضعا لصدقته و برّه، و هو قوله تعالی و العاقبة للمتقین»؛ آیا می‏دانید ناراحتی مردم در آن وقت، چیست؟ ناراحتی مردم فقط این است كه اگر بخواهند یك صدقه‏ای بدهند و یك كمكی به كسی بكنند یك نفر (مستحق) پیدا نمی‏شود یك فقیر روی زمین پیدا نخواهد شد.(۸)

پی نوشت:

۱. مرتضی مطهری، قیام و انقلاب مهدی علیه‏السلام از دیدگاه فلسفه تاریخ، انتشارات صدرا، تیر 1382، چ 25، ص 13 و 14.

۲. مرتضی مطهری، مجموعه آثار، ج 18، ص 165 (كتاب سیری در سیره ائمه اطهار علیهم‏السلام ، بحث عدل كلّی).

۳. همان.

۴. مرتضی مطهری، مجموعه آثار، ج 3، ص 356. (كتاب امدادهای غیبی در زندگی بشر بحث مهدویت در اسلام).

۵. بحارالانوار، ج 5، ص 81 و 92.

۶. نهج‏البلاغه، خطبه 138.

۷. بحارالانوار، ج 52، باب 27، ح 83، ص 338/ ارشاد شیخ مفید، باب 40، فصل 5، ح 7.

۸. مرتضی مطهری، مجموعه آثار، ج 18، صص 165 ـ 151 (كتاب سیری در سیره ائمه اطهار علیهم‏السلام بحث عدل كلّی)؛ نظیر این بحث در مجموعه آثار، ج 3، ص 358 (كتاب امدادهای غیبی بحث آینده بشریت) آمده است.

میلاد عشق

میلاد عقیله بنی‌هاشم ، سمبل کمال عقل و بردباری ، بزرگ بانوی دشت کربلا و نگهدارنده ایمان و عقیده و کوبنده دژخیمان زورگوی بنی‌امیه ، حضرت زینب(س) بر شیعیان مبارک باد!

عشق، از نهان‏خانه دل، پای بیرون می‏نهد و از محاسبات و فرضیات خاکی و زمینی عقل، پاپس می‏کشد. از بامِ شدن‏ها و ناشدن‏ها اوج می‏گیرد و فارغ‏بال، در آسمان معنا سیر می‏کند؛ آنک تویی که از عرش، بر فرش می‏تابی.
عشق در این عروج روحانی، دیدگانی را مفتون قدرت سیر و صعودش می‏کند که تا حال، با اشاره انگشت به ماه، نوک انگشت را می‏دیدند؛ نه خود ماه را زینب! تو چکاوک آشیان گزیده عرشی، نام تو را رسول، از آسمان آورده است. نامت، محفوظ در لوح آسمان‏هاست. منادی عرش، نام «زینب» را زمزمه می‏کند.
ای فرشته لحظه‏های تنهایی حسین علیه‏السلام ! می‏خواهم از تو بنگارم. تو را ندیده‏ام؛ ولی انگار می‏بینم. صدایت را نشنیده‏ام؛ انگار می‏شنوم!
من، صدای دلکش خطابه زینب را از جایی می‏شنوم که پای مفلوجِ معادلات تهی از قدرت عشق، کوتاه است و از پیمانه خلوت‏نشینان بی‏هنرِ لایعقل، در آنجا خبری نیست؛ چراکه آن عقلِ معادله‏ای، برای اثبات ادله خویش نیز در بند آزمون و خطاست و آن عشقِ تُهی لایعقل، مثال فردی کور است؛ گاه پس می‏رود و گاه پیش؛ نه می‏رسد، نه می‏رسانَد!
مپندارید این دختر حوری‏وش آسمانی مقام، در لابه‏لای چرخ دنده‏های زنگاربسته عقل منهای عشق، که گره‏خورده و بی‏تحرک، در متن صفحات قطور تاریخ خفه مانده‏اند، یافت می‏شود، یا در جام رندان مست، که با زلف پریشان در کوچه‏های عشق منهای عقل لاف می‏زنند و سر و موی می‏کنند، رُخ می‏نماید!
از زینب، تاریخ تولدی و تاریخ شهادتی دانستن، در این یکی، غزلی از گل و در آن یکی، جامه مشکین کردن و هِق هِق زدن چه‏کار آسانی است و چه شناختِ بی‏رنجی!
رها کنید زینب را با این ساده‏انگاری‏ها!
این دختر، از تبار علی علیه‏السلام است؛ یا در شناختش زحمتی بِکِش، سر و مویی سپید کن که سر و موی کَنْدَن هنر نیست؛ یا رحمتی کن و از مرکب معرفتش فرود آ و راه خویش گیر!
ای بانوی زلال‏تر از آب روان! تو می‏آیی و غنچه‏های باغچه، آمدنت را در گوش هم نجوا می‏کنند.
ای کوه تنها مانده در میان نیزه‏های شکسته!
جز تو چه کسی با کمر خمیده به داغی و فراقی، فریاد «ما رَأَیتُ اِلاَّ جَمیلا...» سر می‏دهد؟!
تو پناه آهوان گم‏گشته خرابه‏های شامی.
تو همان پروانه پر و بال سوخته بر بالین شمع مقتلی.
تو اینک می‏آیی و دل‏ها، خرسندند از آمدنت.
درّ غلتان وجودت را فرشتگان، در حریرِ قنداقه‏ای از جنس بال‏های آسمانی‏شان می‏پیچند.
عطر روح‏افزای وجود مقدست، از پس ستیغ کوه‏های تاریخ، در دشتِ کنون از هنوز تا همیشه به مشام می‏رسد.
یا زینب کبرا! ما اهالی شهر چهارده ستاره‏ایم.
                      «رواق مَنظر چشمِ من آشیانه توست   ***    کرم نما و فرود آ، که خانه خانه توست»

روز پرستار بر همه پرستاران به خصوص پرستاران سنایی مبارک باد!            

اللهم عجل لولیک الفرج

گل نرگس
بــهــار بی گل نرگس شبیه پاییز است
و بـی تــو کل زمانهایمان غم‌ انگیز است
بیــا کـه مـنجمدانه قیام ممکن نیست
بــیــا کـه سهم زمین از بهار ناچیز است
بــه ذوالفـقــار قسم تارومار شد خوبی
بــه ذوالـفقار قسم چنگهایشان تیز است
    شـتـاب کـن و تـــبــر را بــگیـر ابراهیم
که کعبه‌های جنون گِردمان بت آویز است
   دوای بی‌ کسی‌ام واضح است، اما این
دوای ســرزده در انــتــظــار تـجـویز است

 

ما بی صاحب نیستیم

شيخ حيدرعلي مدرس اصفهاني تعریف میکرد:آن وقتها من در مدرسه باقريه حجره داشتم و حجره ام روي نهر واقع شده بود. مقابل حجره مثل کوه، برف و يخ جمع شده بود. از زيادي يخ و شدت سرما، راه تردد از روستاها به شهر قطع شده و طلاب روستايي فوق العاده در مضيقه و سختي بودند.روزي پدرم، با کمال سختي به شهر آمد تا بنده را به سِدِه ( محلي در اطراف اصفهان ) نزد خودشان ببرد؛ چون وسايل آسايش در آن جا فراهم بود. اتفاقاً سرماي هوا و بارش برف بيشتر شد و مانع از رفتن گرديد و به دست آوردن خاکهِ ذغال هم براي اشخاصي که قبلاً تهيه نکرده بودند، مشکل و بلکه غيرممکن بود. از قضا نيمه شبي، نفت چراغ تمام و کرسي سرد شد.

مدرسه هم از طلاب خالي بود؛ حتي خادم، اول شب در مدرسه را بست و به خانه اش رفت. فقط يک طلبه طرف ديگر مدرسه در حجره اش خوابيده بود لذا پدرم شروع به تندي کرد که چقدر ما و خودت را به زحمت انداخته اي. فعلاً که درس و مباحثه اي در کار نيست، چرا در مدرسه مانده اي و به منزل نمي آيي تا ما و خودت را به اين سختي نيندازي؟

من جوابي غير از سکوت و راز دل با خدا گفتن نداشتم. از شدت سرما خواب از چشم ما رفته و تقريباً شب هم از نيمه گذشته بود. ناگاه صداي در مدرسه بلند شد و کسي محکم در را مي کوبيد. اعتنايي نکرديم. باز به شدت در زد. ما با اين حساب که اگر از زير لحاف و پوستين بيرون بياييم ديگر گرم نمي شويم، از جواب دادن خودداري مي کرديم. اما اين بار چنان در را کوبيد که تمام مدرسه به حرکت درآمد.خودم را مجبور ديدم که در را باز کنم. برخاستم و وقتي در حجره را باز کردم، ديدم به قدري برف آمده که از لبه ديواره ايوان بالاتر رفته است؛ به طوري که وقتي پا را در برف مي گذاشتيم تا زانو يا بالاتر فرو مي رفت. به هر زحمتي بود، خود را به دهليز (دالان) مدرسه رسانيده و گفتم: کيستي؟ اين وقت شب کسي در مدرسه نيست. ديدم کسي مرا به اسم و مشخصات صدا زد و گفت: شما را مي خواهم.

بدنم لرزيد و با خود گفتم: اين وقت شب و ميهمان آشنا، آن هم کسي که مرا از پشت در بشناسد، باعث خجالت است. در فکر عذري بودم که براي او بتراشم، شايد برود و رفع مزاحمت و خجالت شود. گفتم: خادم در را بسته و به خانه رفته است. من هم نمي توانم در را باز کنم.
گفت: بيا از سوراخ بالاي در اين چاقو را بگير و از فلان محل باز کن.
فوق العاده تعجب کردم! چون اين رمز را غير از دو سه نفر از اهل مدرسه کسي نمي دانست.
چاقو را گرفته و در را باز کردم. ديدم چراغ برق جلوي مدرسه خاموش شده است، اگرچه اول شب آنرا روشن کرده بودند؛ در عين حال بيرون مدرسه روشن بود و من متوجه نبودم، خلاصه اين که شخصي را ديدم در شکل راننده ها؛ يعني کلاه تيماجي گوشه داري بر سر و چيزي مثل عينک روي چشم گذاشته بود شال پشمي به دور گردن پيچيده و سينه اش را بسته بود کُليجه قهوه اي رنگي ( يک نوع لباس نيم تنه) که داخل آن پشمي بود به تن کرده و دستکش چرمي در دست داشت. پاهاي خود را هم با مچ پيچ محکم بسته بود. { به احتمال بسيار آن شخص از فرستادگان و مأموران حضرت مهدي(عج) باشند نه خود آن حضرت. }

سلامي کردم. ايشان جواب سلام مرا بسيار خوب دادند. من دقت مي کردم که از صدا، ايشان را بشناسم و بفهمم کدام يک از آشنايان ما است که از تمام خصوصيات حال ما و مدرسه بااطلاع مي باشد.در اين لحظات دستشان را پيش آوردند ديدم از بند انگشت تا آخر دست، دو قراني هاي جديد سکه اي چيده شده است که آنها را در دست من گذاشتند و چاقويشان را گرفتند و فرمودند:

« فردا صبح خاکه براي شما مي آورم. اعتقاد شما بايد بيش از اينها باشد. به پدرتان بگوييد اين قدر غُرغُر نکن، ما بي صاحب نيستيم. »
اين جا ديگر بنده خوشحال شدم و تعارف را گرم گرفتم که بفرماييد، پدرم تقصير ندارد؛ چون وسايل گرم کننده حتي نفت چراغ هم تمام شده است.
فرمودند: آن شمع گچي را که بر طاقچه بالاي صندوقخانه است، روشن کنيد.
عرض کردم: آقا اينها چه پولي است؟
فرمودند: مال شما است و خرج کنيد.

منبع:شيفتگان حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف ، و برکات حضرت ولي عصر -عجل الله تعالي فرجه الشريف ( حکايات کتاب عبقري الحسان )

هفت،هشت سین!

بسم رب المهدی(عج الله تعالی فرجه)

بی قاعده مینویسم

برای محبوب! 

بر سر سفره ی هفت سین دلم 7،سین مینویسم...

یک تنگ ماهی پر از دریا میگذارم کنارش تا که یادم باشد...

من هنوز لبریزم،لبریز حیات...

من هنوز در پی سایه ی پرمهر شما  زندگی می کنم ...

حیات دارم و این همه بسته به یک  تار سر زلف شماست...

یک حبه سیر را در سبدی روی سفره میگذارم,تا یادم بماند...هنوز از دستم سیر نشدید...!

و هنوز امیدی هست!

سیب سرخی را در ظرف آبی زلال می اندازم...

آبی زلال...و سیبی سرخ...!

قطره ای اشک در آب زلال می افتد تا یادم بماند,اینبار هم ،شما غایبید و من غافل...

تکه ای سبزه از آن سوی دلم میچینم،که نَهم گوشه ی بالای سفره ی هفت سین دلم، تا حواسم باشد ،عمر این سبزه ی  تر،چون جوانی خودم  محدود است!

اگر آستین بالا نزنم، اگر دیر بجنبم...

 سفره ی هفت سین دلم سینی دارد...از ساعت...

ساعتم روی 12کوک است 

 می دانم که روزی به صدا در می آید...

کاغذی بر میدارم و رویش مینویسم:سلام!

میگذارم در آب ...همان آب زلال!

باقی سین هایم همه هستند در اوج سکوت...

راستش در واقع سفره ی هفت سین دل من ،امسال...

همه اش یک سین است...!

سین یک سفره پر از ...

یک سفره پر از ساک نیاز

ساک سربسته ای از ...

سین هشتم باشد "سه شنبه , تحویل سال "!!!

 "یارب الحسین(ع) بحق الحسین(ع)،اشف صدرالحسین(ع) بظهورالحجة(عج)"

سال نوتان مهدوی تر...پربارتر...سرشار از استجابت ظهور...

التماس دعای فرج...